|
چشمهایم را شستم
همانطور که سهراب می گفت وحالا فقط تورا می بینم و فروغ چه زیبا می گفت تنها صداست که می ماند و من ارام زمزمه می کنم تنها صدای توست که می ماند برایم سخت است که در مقابلت زانو بزنم و بگویم.... حتی شاید خیلی دیر باشد تو همانند رعدی بودی رعدی که تنها برای یک لحظه اسمان تیره نگاهم را روشنایی بخشید و مراتا انتهای بی انتها در انتظار حضوری دیگر گذاشت حضوری که معنای سرد عبور را نداشته باشد من می روم اینبار بدون تو وشاید بارهای دیگر هم تنها می توانم ارزو کنم برای یکبار هم که شده قانونی بشکند ودو خط موازی به هم برسند + نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 1:43 بعد از ظهر توسط غریبه |
|