|
دیوارها سیاه و کبود بودند و از انها بوی تعفن به مشام میرسید کلاغها غار غار می کردند ایا اینجا....! اری جنازه بی جانش در گوشه اتاق دردناکترین لحظه زندگیم را برایم رقم زد دهانش باز بود و چشمانش بسته درست مثل همیشه..... تازه حالا بعد از ۱۰ سال زندگی می فهمیدم که او با ان جسم لاغر و فرسوده را با تمام وجود دوست داشتم اما خیلی دیر بود برای با هم بودن خیلی دیر بود ای کاش در اخرین نفس دستان من در دستانش بود نه این سرنگ الوده به ویروس مرگ.
موضوع این نوشته اعتیاد بود اری گذر زمان انقدر سریع است که گاهی برای با هم بودن خیلی دیر می شود ای کاش ما ادمها یاد بگیریم که محبت دنیا را عوض می کند اما با سردی دنیای خود و دیگران را تباه می سازیم حتی اگر در پس این سردی عشق نهفته باشد.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 7:23 بعد از ظهر توسط غریبه |
|