|
خط پایان!
وتنها یک نگاه... رهایم کن تا رها شوم من از شب پره های طاقچه مادربزرگ هم می هراسم رفتم بی صدا صدایم مکن که در این ازدحام حتی شاعران هم حلقه بگوشند میخانه ها بسته وزنان فاحشه حجاب سیاهی به سر دارند پیکرشان عطش یک حضور وچشمها در حسرت یک عبور مردان فاطمه می خواهند بی خبر از انکه فاطمه علی می خواست دیگر طلوع حضور نیست شاید حضور هم طلوع نیست قبرستان پر است از چینه هایی که ارام شکستندوفروریختند اینجا شقایقها در تاریکی جان میسپارند بی انکه کسی در سوگشان بگرید اینجا ادمکها تنها به خاطر قاب عکس روی دیوار ادم میکشند واز خاطرشان محو شده که قاب عکسی هم میمیرد اینجا شعر نیست غوغاست عشق نیست سوداست ومن در این تاریکی پی بوسیدن یک واژه نو میگردم + نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387 11:22 قبل از ظهر توسط غریبه |
بهترين معلمم کسي بود که بهترين چيز را به من اموخت دو خط روي تابلو کشيد وگفت اين دو خط موازي هيچوقت به هم نميرسند مگر اينکه يکي خود را بشکند عزيزم تا غرورت را نشکني به چيزي که مي خواهي نميرسي + نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 3:12 بعد از ظهر توسط غریبه |
|