|
دیشب حس غریبی داشتم
دلم میل پریدن داشت اما من پری برای پرواز نداشتم دیشب تا صبح به اسمون نکاه میکردم برای ستاره ها قصه می گفتم کاش می دونستم که تو هم مثل منی؟ پر از نیاز پر از شعر و پر از من.....! نمی دونم که تو روزی مرا یاد خواهی کرد یا نه؟ اما ای نازنین من در هر طلوع و هر غروب بودنت را فریاد می زنم + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 11:12 قبل از ظهر توسط غریبه |
انقدر فریاد می زنم
انقدر اشک می ریزم تا تو از این حصار راز رها شوی .... نگاهم کن و وجود خسته ای را نظاره گر باش وجودی که دیگر تهی است تهی از همه بودنها ... تهی از تو تهی از همه خواستن ها گفتی که تا اخر با منی به ایست و پاسخم را بده خط پایان کجا بود؟ اینجا.....؟ کمی فکر کن و بگو زود نیست؟ + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 11:10 قبل از ظهر توسط غریبه |
|