|
دیوارها سیاه و کبود بودند و از انها بوی تعفن به مشام میرسید کلاغها غار غار می کردند ایا اینجا....! اری جنازه بی جانش در گوشه اتاق دردناکترین لحظه زندگیم را برایم رقم زد دهانش باز بود و چشمانش بسته درست مثل همیشه..... تازه حالا بعد از ۱۰ سال زندگی می فهمیدم که او با ان جسم لاغر و فرسوده را با تمام وجود دوست داشتم اما خیلی دیر بود برای با هم بودن خیلی دیر بود ای کاش در اخرین نفس دستان من در دستانش بود نه این سرنگ الوده به ویروس مرگ.
موضوع این نوشته اعتیاد بود اری گذر زمان انقدر سریع است که گاهی برای با هم بودن خیلی دیر می شود ای کاش ما ادمها یاد بگیریم که محبت دنیا را عوض می کند اما با سردی دنیای خود و دیگران را تباه می سازیم حتی اگر در پس این سردی عشق نهفته باشد.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 7:23 بعد از ظهر توسط غریبه |
من از سکوت سهمگین نگاهت ازمنجلاب تیره دنیایت و از خروش دردناک صدایت می هراسم.... می هراسم از روزیکه چشمانت از من جدا باشند هراس با تو بی معنا و بی تو ... معنای سرد یک چینه مرا دریاب...! منی که با تو عبوری بی پایان دارم و اما نه... هرگز مگذار که دیدگان گناه الودم هم بستر طغیان این جنازه بی جان باشد.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 11:26 قبل از ظهر توسط غریبه |
با فریادهای زن اسمان هم به خروش امده بود.من بی گناهم این فریاد همان زنی بود که تنها بهره عشرت مرد افریده نشده بود این فریاد زنی ازاده بود اما چه زود خاموش شد...! کودکانش اهسته میمردند تا شاید بهای زن بودن مادر را بپردازند.امروز از اون لحظه های سخت ۱۵ سال میگذرد.ان کودکانه خسته جوانان امروزند وهنوز بعد از گذشت سالیانه دراز نفهمیده اند که مادر باید چه میکرد.اگر تن به ذلت می داد ....پس چرا مادر را به دار اویختند؟
براستی ما خود در پیچ و خم این جاده گم شده ایم از طر فی می گوییم باید تن و هوس مغلوب عشق و خدا باشند ولی از طرفی زن را فقط به جرم پاکیش اعدام میکنیم؟ + نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 10:20 قبل از ظهر توسط غریبه |
|