به جهانی دگر می اندیشم به جهانی که در ان زندگی بردگی نیست من به.....
آن داغ ننگ خورده که میخندید
بر طعنه های بیهوده من بودم
گفتم که بانگ هستی خود باشم
اما دریغ و درد که زن بودم
فروغ فرخزاد
وتنها یک نگاه...
رهایم کن تا رها شوم
من از شب پره های طاقچه مادربزرگ هم می هراسم
رفتم بی صدا
صدایم مکن
که در این ازدحام
حتی شاعران هم حلقه بگوشند
میخانه ها بسته
وزنان فاحشه حجاب سیاهی به سر دارند
پیکرشان عطش یک حضور
وچشمها در حسرت یک عبور
مردان فاطمه می خواهند
بی خبر از انکه فاطمه علی می خواست
دیگر طلوع حضور نیست
شاید حضور هم طلوع نیست
قبرستان پر است از چینه هایی که ارام شکستندوفروریختند
اینجا شقایقها در تاریکی جان میسپارند
بی انکه کسی در سوگشان بگرید
اینجا ادمکها تنها به خاطر قاب عکس روی دیوار ادم میکشند
واز خاطرشان محو شده که قاب عکسی هم میمیرد
اینجا شعر نیست
غوغاست
عشق نیست
سوداست
ومن در این تاریکی پی بوسیدن یک واژه نو میگردم
بهترين معلمم کسي بود که بهترين چيز را به من اموخت دو خط روي تابلو کشيد وگفت اين دو خط موازي هيچوقت به هم نميرسند مگر اينکه يکي خود را بشکند عزيزم تا غرورت را نشکني به
چيزي که مي خواهي نميرسي
توی این کوچه تاریک منو تنها نمیذاره
یاد حرفای قشنگت که تو قلبم لونه می کرد
یاد دلتنگی چشمات که منو بهونه می کرد
میزنه اتیش به جونم پس کجایی مهربونم
اخه من ترانه هامو واسه کی پس بخونم؟
دل من هواتو کرده اخ کجایی نازنینم
کاشکی بودی و میدیدی بی تو من تنها ترینم
همانطور که سهراب می گفت
وحالا فقط تورا می بینم
و فروغ چه زیبا می گفت
تنها صداست که می ماند
و من ارام زمزمه می کنم
تنها صدای توست که می ماند
برایم سخت است که در مقابلت زانو بزنم و بگویم....
حتی شاید خیلی دیر باشد
تو همانند رعدی بودی
رعدی که تنها برای یک لحظه اسمان تیره نگاهم را روشنایی بخشید
و مراتا انتهای بی انتها در انتظار حضوری دیگر گذاشت
حضوری که معنای سرد عبور را نداشته باشد
من می روم اینبار بدون تو
وشاید بارهای دیگر هم
تنها می توانم ارزو کنم برای یکبار هم که شده قانونی بشکند
ودو خط موازی به هم برسند
دلم میل پریدن داشت اما من
پری برای پرواز نداشتم
دیشب تا صبح به اسمون نکاه میکردم
برای ستاره ها قصه می گفتم
کاش می دونستم که تو هم مثل منی؟
پر از نیاز
پر از شعر
و پر از من.....!
نمی دونم که تو روزی مرا یاد خواهی کرد یا نه؟
اما ای نازنین
من در هر طلوع و هر غروب
بودنت را فریاد می زنم
انقدر اشک می ریزم
تا تو از این حصار راز رها شوی ....
نگاهم کن و وجود خسته ای را نظاره گر باش
وجودی که دیگر تهی است
تهی از همه بودنها ...
تهی از تو
تهی از همه خواستن ها
گفتی که تا اخر با منی
به ایست و پاسخم را بده
خط پایان کجا بود؟
اینجا.....؟
کمی فکر کن و بگو زود نیست؟

دیوارها سیاه و کبود بودند و از انها بوی تعفن به مشام میرسید کلاغها غار غار می کردند ایا اینجا....!
اری جنازه بی جانش در گوشه اتاق دردناکترین لحظه زندگیم را برایم رقم زد دهانش باز بود و چشمانش
بسته درست مثل همیشه.....
تازه حالا بعد از ۱۰ سال زندگی می فهمیدم که او با ان جسم لاغر و فرسوده را با تمام وجود دوست
داشتم اما خیلی دیر بود برای با هم بودن خیلی دیر بود ای کاش در اخرین نفس دستان من در دستانش
بود نه این سرنگ الوده به ویروس مرگ.
موضوع این نوشته اعتیاد بود اری گذر زمان انقدر سریع است که گاهی برای با هم بودن خیلی دیر می شود ای کاش ما ادمها یاد بگیریم که محبت دنیا را عوض می کند اما با سردی دنیای خود و دیگران را تباه می سازیم حتی اگر در پس این سردی عشق نهفته باشد.
ازمنجلاب تیره دنیایت
و از خروش دردناک صدایت
می هراسم....
می هراسم از روزیکه چشمانت از من جدا باشند
هراس با تو بی معنا و بی تو ...
معنای سرد یک چینه
مرا دریاب...!
منی که با تو
عبوری بی پایان دارم
و اما نه...
هرگز مگذار که دیدگان گناه الودم
هم بستر طغیان این جنازه بی جان باشد.
عشرت مرد افریده نشده بود این فریاد زنی ازاده بود اما چه زود خاموش شد...!
کودکانش اهسته میمردند تا شاید بهای زن بودن مادر را بپردازند.امروز از اون لحظه های سخت ۱۵
سال میگذرد.ان کودکانه خسته جوانان امروزند وهنوز بعد از گذشت سالیانه دراز نفهمیده اند که مادر باید
چه میکرد.اگر تن به ذلت می داد ....پس چرا مادر را به دار اویختند؟
براستی ما خود در پیچ و خم این جاده گم شده ایم از طر فی می گوییم باید تن و هوس مغلوب عشق و خدا باشند ولی از طرفی زن را فقط به جرم پاکیش اعدام میکنیم؟